
من خنده ام
من حس دلتنگی ،
شادی ام
و کمی اشک حلقه شده
که شاید کسی ندیده باشدم ،
عشق ناتمام ام من
وابستگی یک نوزاد ،
قهر بی خشم کودکی ها ،
اولین آّب .. بابا..
تا فلسفه ی
خم نشدن عقل
در کنار انعطاف روح ،
ضرب شدن 2 در 2
و طپیدن در رویاهای هجده سالگی ،
من
نافرجامی عشق فروغم ،
لطافت دنیای سهراب
و
کوبندگی شعر شاملو ،
رهگذر کوچه های
مهتابی مشیری ،
من اسمی ام
در صف چند صفحه ای قبول شدگان
و در آن همه اسامی مشابه
خود را می شناسم ،
استقلال طبخ نشده ی
20 سالگی ام
با نیمکتهای چوبی یک شکلش
که پر از تقلب بود و یادگاری ،
عشق های مکرر پر جنونم
با عمرهای کوتاهشان
و بادبادک های در باد
به نا کجا آباد ،
تنها دلکم
به شاخه ای افتاد
تنه اش سرو
برگهایش مجنون
میوه هایش عشق بود و فلسفه
و سایه اش آرامش ،
دیگر ،
من آن درختم
آن مرد
آن مردی که در من ریشه زد
من ،
گذشت عمرم
با هر نفس
+
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 17:51 توسط آيدا .ص
|

تنهای کاغذ های سفید
مدفون شعر های دور
بدرود
گفته بودمت ریشه نمی دوانی
پیراهنت هنوز
بر تاب پنجره
بر بال باد
برای تنهاییمان دست تکان می دهد
می کارم تو را ،
برای خشک سالی احساس
آنروز
فرزندمان را که زاده نشد
سخت در آغوش می فشارم
+
نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 5:22 توسط آيدا .ص
|

چه نزدیک بودی و
ندیدمت
انگار منی
که برای دیدنت
آینه ای باید ،
قلبم ،
گواهی تورا داده بود
چه ساده همانی
که باید ،
رویا نبودی
که حقیقتی
بس شفاف ،
نه با باران
نه در ماه ،
از راه آمده ای
که بر خانه ی من می گذشت
نه شناختمت ،
بی نشان و با نشان ،
تورا
از آنچه خاطر دارم
در شعری
تکرار می کنم
+
نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 15:10 توسط آيدا .ص
|

شنیده می شود
صدای خنده
از پشت روزنه ،
من نشسته ام
آن دورتر ها
و نسیمی
که می پیچد
بر اندام برهنه ی
علفی هرز.. !
کاش باران ببارد ،
دلم ابر می خواهد
و سا یه ای
که پشت میعادگاه
خم شده بود
تا سایه ام را ببوسد ،
ردای فاصله مرطوب است .
نشسته ام
آن دورتر ها
و گیلاس خاطره می چینم ،
بگذار
سایه ها
خوش باشند .
+
نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 15:47 توسط آيدا .ص
|
خود را دیدم ،
که می دوم ،
میان خطهایی
خاکستری ،
در امتداد دو موازی بی پایان
زیر تکه ابری خسته از همبستری ،
میان فریادهای بی هووورا .
عبور روبانهای قرمز
هنوز بسته است ،
انعکاسم دگر در شیشه ها نبود
آیدا از آیینه ها رفته است... !
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 17:27 توسط آيدا .ص
|
مي دانم امشب
در زهدان خاكهاي دور
علف كوچكي
خيس تولد است ،
پاييز مرا
نذر زمستان كرده بود .
منتظر است
شب بو
كنار پنجره اي
كه نمي دانمش ،
پاييز ،
در بيراهه اي
دور از شهر
_ كه مي سرايدم _
مرا
نذر زمستان كرده بود .
سنگ ريزه اي
امشب
به آستان چاه ،
دل به ريزش ،
تلنگر انگشتانم را صبر ،
فرصت اندك است
از برگ خشك
تا قنديل احساس
تار موييست گم شده ،
پاييز مرا
نذر زمستان كرده بود .
بايد بروم
در ضريح يخ ،
شمعي بيافروزم ...
نذر زمستان
نزديك است !
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 20:26 توسط آيدا .ص
|